فیلم: در فیلم چهل سالگی ساخته علیرضا رئیسیان، دیالوگی هست بین استاد (عزت الله انتظامی) و شاگرد (محمدرضا فروتن) به شرح ذیل
استاد: این سه کلمه ای که بهت میگم یادت نره؛ عشق ... عشق، ایمان، مرگ
شاگرد: همون سه کلمه ای که هر آدمی باید تنهای تنها تجربه کنه
سه کلمه قرار بود؛ عزت الله انتظامی، با این همه تجربه، برخلاف فیلمنامه صدایش میلرزد و اولی را تکرار میکند. رئیسیان هم مرد باشعوری است؛ دوباره نمیگیرد سکانس را.
متن: در مستندی که مرحوم فروغ فرخزاد از اردوگاه جذامیان با نام "خانه سیاه است" تهیه کرده، خودش متنی را روی تصاویر میخواند. دقیقا در میانه فیلم از نظر زمانی، پدری جذامی را نشان میدهد که دخترش را داخل فرغانی نشانده. دخترک، عروسکی در دست دارد و فروغ میخواند:
مرا باده سرگردانی دادی. چه مهیب است کارهای تو .... [و دوباره میگوید] چه مهیب است کارهای تو [صدایش روی "ها" در کارها میلرزد و بعد چند ثانیه سکوت است]
تصویر: برای مواجهه با حقیقت "آن" و اینکه بدانی از "عرفان" نمیگویم، اینجا این قطعه را میگذارم. یکبار گوش کنید.
در دقیقه 2:19 دخترک سرمست، ناگهان به کلمه "رفتش" که میرسد، سرش را که با "پروندم" به طرف راست خم کرده، به سمت چپ تکان میدهد و آن لبخند تصنعی - که لابد کارگردان خواسته - برای لحظه ای از چهره اش رخت بر میبندد. آوار غمی عمیق بر چهره دختر میریزد. و این غم چنان دخترک را تسخیر میکند که در لحظه 2:27 نمیتواند کلمه "جوونی" را لب بزند؛ به گمانم میخواهد بند قبل را یکبار دیگر تکرار کند؛ شاید هم تمنا.
.
استاد: این سه کلمه ای که بهت میگم یادت نره؛ عشق ... عشق، ایمان، مرگ
شاگرد: همون سه کلمه ای که هر آدمی باید تنهای تنها تجربه کنه
سه کلمه قرار بود؛ عزت الله انتظامی، با این همه تجربه، برخلاف فیلمنامه صدایش میلرزد و اولی را تکرار میکند. رئیسیان هم مرد باشعوری است؛ دوباره نمیگیرد سکانس را.
متن: در مستندی که مرحوم فروغ فرخزاد از اردوگاه جذامیان با نام "خانه سیاه است" تهیه کرده، خودش متنی را روی تصاویر میخواند. دقیقا در میانه فیلم از نظر زمانی، پدری جذامی را نشان میدهد که دخترش را داخل فرغانی نشانده. دخترک، عروسکی در دست دارد و فروغ میخواند:
مرا باده سرگردانی دادی. چه مهیب است کارهای تو .... [و دوباره میگوید] چه مهیب است کارهای تو [صدایش روی "ها" در کارها میلرزد و بعد چند ثانیه سکوت است]
تصویر: برای مواجهه با حقیقت "آن" و اینکه بدانی از "عرفان" نمیگویم، اینجا این قطعه را میگذارم. یکبار گوش کنید.
در دقیقه 2:19 دخترک سرمست، ناگهان به کلمه "رفتش" که میرسد، سرش را که با "پروندم" به طرف راست خم کرده، به سمت چپ تکان میدهد و آن لبخند تصنعی - که لابد کارگردان خواسته - برای لحظه ای از چهره اش رخت بر میبندد. آوار غمی عمیق بر چهره دختر میریزد. و این غم چنان دخترک را تسخیر میکند که در لحظه 2:27 نمیتواند کلمه "جوونی" را لب بزند؛ به گمانم میخواهد بند قبل را یکبار دیگر تکرار کند؛ شاید هم تمنا.
.
همه اینها از قبل ضبط شده اند
پاسخ دادنحذفتوی تیزر فیلم چهل سالگی از اون صحنه دوتا عشق رو نشون میده بعد قطع میشه ! من تا فیلم رو ندیده بودم فکر میکردم سومیش هم میگه: «عشق» !
پاسخ دادنحذف